چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
خیلی وقته که نتونستم یه سر بهتون بزنم
خیلی دلم واستون تنگ شده بود
الان نمی تونم چیزی بگم در مورد غیبت طولانیم ولی بعدا واستون تعریف می کنم
فعلا خدا نگهدار..................
جمعه چهارم آبان 1386
حق استاد
یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آنکه مرا یاد آموخت
آدمی نان خورد از دولت یاد
هیچ یادم نرود این معنی
که مرا مادر من نادان زاد
پدرم نیز چو استادم دید
گشت از تربیت من آزاد
پس مرا منت از استاد بود
که به تعلیم من استاد استاد
هر چه می دانست آموخت مرا
غیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد
گر بمردست روانش پرنور
ور بود زنده خدا یارش باد
(ایرج میرزا)
شنبه بیست و هشتم مهر 1386
عشق
عشق یعنی گریه کردن وقت خواب
عشق یعنی دوری و درد فراق
عشق یعنی التهاب و التماس
دلم تنگ شده
کجایی؟
زود بیا.....
من بدون تو می میرم.
جمعه بیستم مهر 1386
ماه عشق
حیف که خیلی زود تمام شد.
تنها آرزوم اینه که تو این روزا خدا منو بخشیده باشه.
به حسین الهی العفو
چهارشنبه چهارم مهر 1386
لبت شیرین تر.........
ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی
تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه به این تنگ دهانی
صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی
گوئی بدهم کامت جانت بستانم
ترسم ندهی کامم و جانم بستانی
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بیمار که دیدست بدین سخت کمانی
چون اش بیندازیش از دیده حافظ
آنرا که دمی از نظر خویش برانی
(حافظ)
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
دریچه ها
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت اما...آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته است
زیرا یکی از دریچه ها بسته است
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد
(مهدی اخوان ثالث)
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
یک اگر با یک برابر بود.........
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر (جوانان) را ورق می زد
برای این که بیخود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا برروی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد....
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات برجا ماند
و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدحشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و ر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیرورو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفتخوران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست............
(خسروگلسرخی)
سه شنبه سی ام مرداد 1386
مرگ
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی
روی ترا کاشکی می دیدم:
شانه بالا زدنت
-بی قید-
و تکان دادن دستت
-که مهم نیست زیاد-
و تکان دادن سر را که
-عجب عاقبت مرد؟-
کاشکی می دیدم.........
چه کسی باور کرد:
((جنگل جان مرا
آتش عشق تو
خاکستر کرد))
(حمید مصدق)
ببخشید این چند روزه نتونستم آپ شم. از نظراتون خیلی ممنونم![]()
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
کودکی
کودک بودن یعنی کنار گذاشتن هرگونه انتقاد و ایراد جویی لذت بردن از زندگی سهیم شدن در همه خوبی ها با دیگران عشق ورزیدن و خندیدن.
ماتصور می کنیم که بالغ شده ایم و دیگر نیازی به آغوش پر مهر مادر نداریم اما لازم است که دوباره کودک شویم و با همه دوست و مهربان باشیم نه ایرادجو و وحشتزده.
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
قاصدک
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری و نه ز دیار و دیاری-باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک! هان ولی....آخر ......ای وای!
راستی أیا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی؟ آی.......!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی-طمع شعله نمی بندم-خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابر های همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.

